تبلیغات
پر پرواز - مطالب داستان کوتاه
پر پرواز
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی، دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 اسفند 1394 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

مرحوم آیت الله شیخ محمدکوهستانی همان کسی است که نقل شده امام زمان در مورد او فرموده اند: « طلبه ما باید مثل شیخ محمد کوهستانی باشد ». ایشان در اواخر عمر بسیار نگران آخرتش بود، با همه زهد و ورع، خود را دست خالی می دید، از این رو هرگاه برخی از شاگردان او از قبیل شهید هاشمی نژاد و دیگر فضلا ، از مشهد به حضورشان می رسیدند، می فرمود:« سلام مرا به امام رضاعلیه السلام برسانید و بگویید شیخ محمد دارد می آید، ولی دست خالی است. »
فرزندشان می گوید:  روزی یکی از علمای منطقه در محضرش حضور داشت وقتی نگرانی ایشان را از سفر آخرت مشاهده نمود به ایشان عرض کرد: شما کارها و وظایفتان را به خوبی انجام دادید و نباید مشکلی داشته باشید. آقا با چهره ای برافروخته در جوابش فرمودند: « چه می گویی؟ امامی مثل علی علیه السلام وقتی که می خواهد از دنیا برود می گوید، نمی دانم خدا با من چه طور می خواهد معامله کند؟ »
روزهای آخر حیات که هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شد؛ در حالی که ترس تمام وجود او را احاطه کرده بود، فرمودند: « حتماً مرا به مشهد ببرید من باید پناهنده به حضرت رضا علیه السلام شوم. جنازه مرا ببرید دور ضریح مطهر طواف بدهید من پناهنده به آن حضرت بشوم، آن گاه هر جا  خواستید دفن نمایید ». گویا تأکید و سفارش ایشان مبنی بر انتقال جنازه اش به مشهد به خاطر خوابی بود که احساس کرد حضرت رضا علیه السلام او را پذیرفتند، از این رو خود می فرمود:

بر حسب خواب هایی که دیده شد معلوم می شود آقا حضرت رضا علیه السلام ما را پذیرفتند.
و آن خواب این بود که مشاهده کردند همه حضرات معصومین علیهم السلام در اتاقی نشسته اند و ایشان وارد آن مجلس شد، ولی جایی نیست که ایشان بنشیند؛ در این لحظه حضرت رضا علیه السلام نزد خود جایی را باز نمودند و خطاب به ایشان فرمود: « بیا پیش من بنشین. »
در روزهای آخر با این که در بستر بیماری بود و دیگر رمقی نداشت، اما همواره در یاد خدا و مشغول ذکر بود. دختر مکرمه شان نقل می کند:  پرسیدم: آقا جان می توانی با دهانت ذکر بگویی؟
فرمود: « خدا لعنت کند شیطان را هر وقت می خواهم ذکر بگویم سرفه ام می گیرد، اما من دهان شیطان را مشت می زنم و هر طور است ذکر خودم را می گویم
. »




طبقه بندی: جملات حکیمانه،  پند و نصیحت،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 بهمن 1394 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

روزی ابراهیم ادهم غلامی خرید و از او پرسید: نام تو چیست؟

گفت: هر نامی که تو بر من بگذاری

پرسید: غذای تو چیست؟

گفت: هر غذایی که تو به من بدهی

پرسید: چه می پوشی؟

گفت: هر چه تو بر من بپوشانی

پرسید: چه کار بلدی؟

گفت: هر کاری که تو از من بخواهی

پرسید: چه خواسته ای داری؟

گفت: بنده را با آرزو و خواسته چه کار؟

ابراهیم خطاب به خود گفت: ای بیچاره! آیا تو در همه ی عمر، خدای تعالی را – این طور که این غلام بنده ی توست – بندگی کرده ای؟ اکنون بندگی را از این غلام بیاموز.





طبقه بندی: جملات حکیمانه،  پند و نصیحت،  داستان کوتاه،  راه های موفقیت، 
برچسب ها: موفقیت یعنی بندگی خدا،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1394 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.

مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد.

آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.

وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.

منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: خواست خدا،
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 بهمن 1394 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()


وحی رسید:

بشارت بده گناهکاران را

و بیم ده صدیقین والامقام را !

داوود متعجب شد؛ عرضه داشت: چگونه است خداوندا ؟!

جواب رسید: گناهکارانِ پشیمان را بشارت ده که توبه آنها را می پذیرم،

و صدیقین را بیم ده که از اعمالشان دچار خودپسندی نشوند!

.

.

و چه نیک فرمود، امیرمومنان علی علیه السلام:

گناهی که تورا پشیمان کند، نزد خدا بهتر است از کار نیکی که تو را مغرور سازد .

حکمت 46





طبقه بندی: سبک زندگی اسلامی،  درس معرفت،  داستان کوتاه،  پند و نصیحت،  حدیث و کلام اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها: پشیمانی از گناه، آثار سوء عجب و خودپسندی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 دی 1394 توسط حسین ‍ژولیده | نظرات ()

تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.

یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.

شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!





طبقه بندی: پند و نصیحت،  داستان کوتاه،  درس معرفت، 
برچسب ها: معنای مرگ، مرگ یعنی انتقال،
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.